تبليغاتX
به دهکده خوش آمدید.
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش


به دهکده خوش آمدید.








يك روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد.

شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده درپيله نگاه كرد.

سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد.

آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد.
پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود.
آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند.

هيچ اتفاقي نيفتاد!

در واقع پروانه بقيه عمرش به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.

چيزي که آن شخص با همه مهربانيش نميدانست اين بود که محدوديت پيله و تلاش لازم براي خروج از سوراخ آن، راهي بود که خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه به بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز کند.

گاهي اوقات تلاش تنها چيزيست که در زندگي نياز داريم

اگر خدا اجازه مي داد که بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم، به اندازه کافي قوي نبوديم و هرگز نميتوانستيم پرواز کنيم.

مرد دير وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر 5ساله اش را ديد که در انتظار او بود:

- سلام بابا! يک سوال از شما بپرسم؟

- بله حتما چه سوالي؟

- بابا ! شما براي هر ساعت کار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد اين به تو ارتباطي ندارد.چرا چنين سوالي مي کني؟فقط مي خواهم بدانم.

- اگر بايد بداني بسيار خوب مي گويم20 دلار!

پسر کوچک در حالي که سرش پائين بود آه کشيد. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: مي شود به من 10 دلار قرض بدهيد؟

مرد عصباني شد و گفت اگر دليلت براي پرسيدن اين سوال فقط اين بود که پولي براي خريدن يک اسباب بازي مزخرف از من بگيري کاملا در اشتباهي. سريع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اينقدر خودخواه هستي.من هر روز سخت کار مي کنم و براي چنين رفتارهاي کودکانه وقت ندارم.

پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خود اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سوالاتي کند؟

بعد از حدود يک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خيلي تند و خشن رفتار کرده شايد

واقعا چيزي بوده که او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است.به خصوص اينکه خيلي کم پيش مي آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

-  خوابي پسرم؟

- نه پدر، بيدارم.

- من فکر کردم که شايد با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي کردم. بيا اين 10 دلاري که خواسته بودي.

پسر کوچولو خنديد، و فرياد زد: متشکرم بابا ! بعد دستش را زير بالش برد و از آن زير چند اسکناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت:با اينکه خودت پول داشتي چرا دوباره درخواست پول کردي؟

پسر کوچولو پاسخ داد: براي اينکه پولم کافي نبود، ولي من حالا 20 دلار دارم . آيا مي توانم يک ساعت ااز کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم...!!!

-------------------------------------

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد: ...

... روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد

امروز بهار است ولي من نميتوام آن را ببينم

وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.

حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است .... لبخند بزنيد

------------------------------------

دوروز مانده بود به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است  ، تقويمش  پر شده بود وتنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود ، پريشان شد !

آشفته و عصباني نزد فرشته مرگ رفت تا روز هاي بيشتري را از خدا بگيرد ، داد زد و بد وبيراه گفت ، فرشته سكوت كرد  !

آسمان و زمين را به هم ريخت ، فرشته سكوت كرد !

جيغ زد و جاروجنجال راه انداخت ،  فرشته سكوت كرد !

به پر و پاي فرشته پيچيد ، فرشته سكوت كرد !

كفر گفت و سجاده دور انداخت ، باز هم فرشته سكوت كرد !

دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد ، اين بارفرشته سكوتش را شكست و گفت: بدان كه يك روز ديگر هم از دست دادي ... تنها يك روز ديگر باقيست ! بيا و حد اقل اين يك روز را زندگي كن ...

لابلاي هق هقش گفت : اما با يك روز؟! با يكروز چه كار ميتوان كرد ؟!

فرشته گفت : آ نكس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند گويي كه هزاران سال زيسته  است و آنكه امروزش  را در نيابد هزار سال هم به كارش  نيايد ...

و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت حالا برو و زندگي كن ...

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد ، اما ... اما ميترسيد كه حركت كند ، مي ترسيد راه برود ، نكند قطره اي از زندگي از لاي انگشتانش بريزد !

قدري ايستاد ، بعد با خود گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگاه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد‌ ؟!

بگذار اين يك مشت زندگي را خرج كنم ...

آنوقت شروع به دويدن كرد ، زندگي را به سر و رويش پاشيد ، زندگي را نوشيد و بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود ، ميتواند بال بزند ، ميتواند پا روي خورشيد بگذارد  و ميتواند ... او در آن يك روز آسمان خراشي را بنا نكرد ، زميني را مالك نشد ، مقامي به دست نياورد ، اما... اما او در همين يك روز روي   چمنها خوابيد ، كفش دوزكي را تماشا كرد ، سرش   را بالا گرفت و  ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنهايي كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد  ... او همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد ، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد !

او همان يك روز را زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند :

او در گذشت  ، كسي كه هزاران سال زيسته بود

----------------------------------------

در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي  جلوي  ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.

آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت:

«حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.»

پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟»

زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.»

پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد.»

--------------------------------

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم که دردهايش را در خود نگاه ميدارد.
و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست.گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي؟ لانه محقرم کجاي دنيا را گرفته  بود؟ و سنگيني بغضي راه کلامش بست.
سکوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت : ماري در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پر گشودي.
گنجشگ خيره در خدائيِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي! اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزي درونش فرو ريخت ...
هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد ...

-------------------------------------

كرگدن گفت : نه امكان ندارد كرگدن ها نمي توانند با كسي دوست بشوند .

پرنده گفت : اما پشت تو مي خارد. لاي چين هاي پوستت پر از حشره هاي ريز است. يكي بايد پشت تو را بخاراند. يكي بايد حشره هاي تو را بردارد .

كرگدن گفت: اما من نمي توانم با كسي دوست بشوم . پوست من خيلي كلفت است . همه به من مي گويند پوست كلفت.

پرنده گفت: اما دوست عزيز ، دوست داشتن به قلب مربوط است نه به پوست .

كرگدن گفت: ولي من كه قلب ندارم ، من فقط پوست دارم .

پرنده گفت: اين كه امكان ندارد ، همه قلب دارند .

كرگدن گفت: كو كجاست من كه قلب خود را نمي بينم .

پرنده گفت:خوب چون از قلبت استفاده نمي كني ، قلبت را نمي بيني . ولي من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازك داري .

كرگدن گفت: نه ، من قلب نازك ندارم ، من حتما يك قلب كلفت دارم.

پرنده گفت :نه ، تو حتما يك قلب نازك داري چون به جاي اين كه پرنده را بترساني ، به جاي اينكه لگدش كني ، به جاي اينكه دهن گشاد و گنده ات را باز كني و آن را بخوري ، داري با او حرف مي زني.

كرگدن گفت: خوب اين يعني چي ؟

پرنده گفت :وقتي يك كرگدن پوست كلفت ، يك قلب نازك دارد يعني چي ؟ يعني اينكه مي تواند عاشق بشود .

كرگدن گفت: اينها كه مي گويي ، يعني چي؟

پرنده گفت :يعني .... بگذار روي پوست كلفت قشنگت بنشينم .....

كرگدن چيزي نگفت . يعني داشت دنبال يك جمله مناسب مي گشت . فكر كرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد .

اما پرنده پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند .

كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مي آيد . اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد .

كرگدن گفت : اسم اين دوست داشتن است ؟ اسم اين كه من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي كوچولو ي پشتم را بخوري؟ پرنده گفت : نه ، اسم ايت نياز است ، من دارم به تو كمك مي كنم و تو از اينكه نيازت برطرف مي شود . احساس خوبي داري . يعني احساس رضايت مي كني ، اما دوست داشتن از اين مهمتر است .

كرگدن نفهميد كه پرنده چه مي گويد .

روزها گذشت ، روزها و ماهها و پرنده هر روز مي آمد و پشت كرگدن مي نشست و هر روز پشتش را مي خاراند و كرگدن هر روز احساس خوبي داشت .

يك روز كرگدن به پرنده گفت : به نظر تو اين موضوع كه كرگدني از اين كه پرنده اي پشتش را مي خاراند ، احساس خوبي دارد ، براي يك كرگدن كافي است ؟

پرنده گفت : نه كافي نيست .

كرگدن گفتك درست است كافي نيست . چون من حس مي كنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم . راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم .

پرنده چرخي زد و پرواز كرد و چرخي زد و آواز خواند ، جلوي چشم هاي كرگدن .

كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد . اما سير نشد . كرگدن مي خواست همين طور تماشا كند . با خودش گفت : اين صحنه قشنگ ترين صحنه دنياست و اين پرنده قشنگ ترين پرنده دنيا و او خوشبخت ترين كرگدن روي زمين . وقتي كرگدن به اينجا رسيد ، احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد.

كرگدن ترسيد و گفت : پرنده ، پرنده عزيزم من قلبم را ديدم . همان قلب نازكم را كه مي گفتي ، اما قلبم از چشمم افتاد . حالا چكار كنم؟

پرنده برگشت و اشكهاي كرگدن را ديد . آمد و روي سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزيز ، تو يك عالم از اين قلبهاي نازك داري .

كرگدن گفت: راستي اينكه كرگدني دوست دارد ، پرنده اي را تماشا كند و وقتي تماشايش مي كند ، قلبش از چشمش مي افتد ، يعني چي؟ پرنده گفت : يعني اينكه كرگدن ها هم عاشق مي شوند.

كرگدن گفت : عاشق يعني چه؟

پرنده گفت :يعني كسي كه قلبش از چشمش مي چكد.

كرگدن باز هم منظور پرنده را نفهميد . اما دوست داشت پرنده باز هم حرف بزند ، باز پرواز كند و او باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشمش بيفتد.

كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشمش بريزد ، يك روز حتما قلبش تمام مي شود .

آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:

من كه اصلا قلب نداشتم ، حالا كه پرنده به من قلب داد، چه عيبي دارد ، بگذار تمام قلبم را براي او بريزم

-----------------------------

فرشته

در مطب دکتر به شدت به صدا در آمد. دکتر گفت: «در را شکستی! بیا تو»

در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود، به طرف دکتر دوید: «آقای دکتر! مادرم!» و در حالی که نفس نفس می زد، ادامه داد: «التماس می کنم با من بیایید! مادرم خیلی مریض است.»

دکتر گفت: «باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم.»

دختر گفت: «ولی دکتر، من نمی توانم. اگر شما نیایید او میمیرد.» و اشک از چشمانش سرازیر شد.

دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.

دکتر شروع کرد به معاینه و نتوانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. تمام طول شب را بر بالین آن زن ماند؛ تا صبح که علائم بهبودی در او دیده شد.

زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد.

دکتر به او گفت: «باید از دخترت تشکر کنی. اگر او نبود حتما می مردی!»

مادر با تعجب به او گفت: «ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنیا رفته!» و به عکس بالای تخت اشاره کرد.

پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد. این همان دختر بود! فرشته ای کوچک و زیبا!

-------------------------------

برادر

تامی کوچولو به تازگی صاحب یک برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار می کرد که او را با برادر کوچکش تنها بگذارند.

پدر و مادر می ترسیدند او هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیبی بریاند؛ به همین دلیل به او اجازه نمی دادند با نوزاد تنها بماند.

اما در رفتار تامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد.

بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند.

تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست.تامی کوچولو به طرف برادر کوچکترش رفت، صورتش را روی صورت او گذاشت و با آرامی گفت:«داداش کوچولو، به من بگو خدا چه شکلیه؟من کم کم داره یادم میره!»

--------------------------------

زخم های عشق

چند سال پیش در یک روز گرم تابستانی در جنوب فلوریدا، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.مادرش از پنجره کلید نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد.

مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند، مادر وحشت زده به طرف در یاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد.پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.

تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد.مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.

تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر به کودکش آن قدر زیاد اود که نمی گذاشت او بچه را رها کند.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد های مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت.

پسر را سریع به بیمارستان رساندند.دو ماه گذشت تا پسر بهبودی نسبی بیابد.پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود.

خبر نگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد.

پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازو هایش را نشان داد و گفت:«این زخم ها را دوست دارم؛اینها خراش های عشق مادرم هستند.»

-------------------------------

یاد

دو دوست با پای پیاده از جاده ای عبور می کردند.بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند.یکی از آنها از سر خشم،بر چهره ی دیگری سیلی زد.

دوستی که سیلی خورده بود، سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیزی بگوید، روی شن های بیابان نوشت:«امروز بهترین دوست من، بر چهره ام سیلی زد.»

آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصی که سیلی خورده بود، لغزید و در برکه افتاد.نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت، بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد:«امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد.»

دوستش با تعجب از او پرسید:«بعد از آن که من با سیلی تو را آزردم، تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی؟»

دیگری لبخند زد و گفت:«وقتی کسی ما را آزار می دهد، باید روی شن های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش، آن را پاک کند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یاد ها ببرد.

---------------------------------

سیرک

یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پر جمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید که پول زیادی نداشتند. شش بچه که همگی زیر 12 سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیز پوشیده بودند. بچه ها با ادب بودند. دوتادوتا پشت پدر مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بوده ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.

وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:«چند عدد بلیط می خواهید.» پدر جواب داد:«لطفا شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگ سالان»

متصدی باجه قیمت بلیط ها را گفت.پدر به باجه نزدیک تر شد و به آرامی پرسید:«ببخشید، گفتید چه قدر؟» متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.

پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند.معلوم بود که مرد پول کافی نداشت.حتما فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟

ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت.بعد خم شد، پول را از زمین برداشت،به شانه ی مرد زد و گفت:«ببخشید آقا،این پول از جیب شما افتاد!»

مرد که متوجه موضوع شده بود. همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت:«متشکرم، متشکرم آقا.»

پدر خانواده مرد شریفی بود ولی در آن لحظه برای این که پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.

بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.

ما آن شب به سیرک نرفتیم!

----------------------------------------

عروسک

با عجله وارد فروشگاه شدم. با دیدن آن همه جمعیت شوکه شدم. کریسمس نزدیک بود و همه برای خرید آن جا آمده بودند. با عجله از بین شلوغی به طرف بخش اسباب بازی ها رفتم. دنبال یک عروسک قشنگ برای نوه کوچکم می گشتم. می خواستم برای کریسمس، گرانترین عروسک فروشگاه را برایش بخرم. در حالی که برچسب قیمت عروسک ها را می خواندم، پسر بچه کوچکی را دیدم که حدود 5 سال داشت. پسر عروسک زیبایی را آرام در بغل گرفته بود و موهایش را نوازش می کرد. در این فکر بودم که این عروسک را برای چه کسی می خواهد، چون پسر بچه ها اغلب به اسباب بازی های مثل ماشین و هواپیما علاقه مند هستند.

پسر پیش خانمی رفت و گفت:«عمه جان، مطمئنی که پول ما برای خرید این عروسک کم است؟»

عمه اش(در حالی که خسته و بی حوصله بود) جواب داد:«گفتم که، پولمان کم است.» سپس به پسر بچه گفت همان جا بماند تا برود و چند تا شمع بخرد و برگردد. پسر عروسک را در آغوش گرفته بود و دلش نمی آمد، آن را برگرداند.

با دودلی پیش او رفتم و پرسیدم:«پسر جان، این عروسک را برای چه کسی می خواهی؟»

جواب داد:«من و خواهرم چند بار اینجا آمده ایم. خواهرم این عروسک را خیلی دوست داشت و همیشه آرزو می کرد که شب کریسمس بابانوئل این را برایش بیاورد.»

به او گفتم:«خوب، شاید بابانوئل این کار را بکند.»

پسر گفت:«نه، بابانوئل نمی تواند به جایی که خواهرم رفته، برود. من باید عروسک را به مادرم بدهم تا برایش ببرد.»

از او پرسیدم که خواهرش کجاست؟ به من نگاهی کرد و با چشمانی پر از اشک جواب داد:«او پیش خدا رفته. پدر می گوید که مامان هم می خواهد پیش او برود تا تنها نباشد.»

انگار قلبم از تپیدن ایستاد! پسر ادامه داد:«من به پدر گفتم از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند.» بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت:«این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکنند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدر می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد.»

پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد.طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم:«می خواهی یک بار دیگر پول هایت را بشماریم، شاید کافی باشد؟»

او با بی میلی پول هایش را به من داد و گفت:«فکر نمی کنم، چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است.»

من شروع به شمردن پول هایش کردم. بعد به او گفتم:«این پول ها که خیلی زیاد است، حتما می توانی عروسک را بخری!»

پسر با شادی گفت:«آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!»

بعد رو به من کرد و گفت:«من دلم می خواست برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده، می توانم گل هم بخرم؟»

اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون آن که به او نگاه کنم، گفتم:«بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری.»

چند دقیقه بعد عمه اش برگشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم.

فکر آن پسر حتی یک لحظه از ذهنم دور نمی شد. ناگهان یاد خبری افتادم که هفته پیش در روزنامه خوانده بودم::«کامیونی با کی دختر و مادر تصادف کرد. دختر در جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است.»

فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری بدست آورم. پرستار بخش، خبر ناگواری به من داد:«زن جوان دیشب از دنیا رفت.»

اصلا نمی دانستم این حادثه آیا به پسر مربوط می شود یا نه.

حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود.

-------------------------------------

حصار

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوءتفاهم کوچک، با هم جر و بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آن ها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه ی برادر بزرگتر به صدا در آمد. وقتی در را باز کرد مرد نجاری را دید. نجار گفت:«من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکر کردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»

برادر بزرگتر جواب داد: «بله، اتفاقا من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتما این کار ار به خاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: «در انبار مقداری الوار دارم، ازتو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.

برادر بزرگتر به نجار گفت: «من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»

نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:«نه، چیزی لازم ندارم.»

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از روی تعجب گرد شد. حصاری در کار نبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:«مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگتر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت:«دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آن ها را بسازم.»

----------------------------------

استاد

پسر بچه 9 ساله ای تصمیم گرفت تا جودو یاد بگیرد.

پسر دست چپش را در یک حادثه از دست داده بود ولی جودو را خیلی دوست داشت. به همین دلیل پدرش او را نزد استاد جودوی ژاپنی معروفی برد و از او خواست تا به پسرش تعلیم دهد.

استاد قبول کرد و شروع کرد به تعلیم.

سه ماه گذشت، پسر نمی دانست چرا استاد در این مدت فقط یک فن را به او یاد می دهد.

یک روز نزد استاد رفت و پس از ادای احترام گفت:«استاد چرا به من فنون بیشتریس یاد نمی دهید؟»

استاد لبخندی زد و جواب داد:«همین یک فن برای تو کافی است.»

پسر جوابش را نگرفت ولی باز به تمرین ادامه داد.

پسر جوابش را نگرفت ولی باز به تمرین ادامه داد.

چند ماه بعد استاد پسر را به اولین مسابقه برد. پسر در اولین مسابقه برنده شد. پدر و مادرش که مسابقه ی او را می دیدند، به شدت تشویقش کردند.

پسر در دور دوم و سوم هم برنده شد تا به مرحله ی نهایی رسید.حریف او یک پسر قوی هیکل بود که همه را با یک ضربه شکست داده بود. پسر می ترسید با او روبه رو شود ولی استاد به او اطمینان داد که حتماًًً موفق خواهد شد.

مسابقه آغاز شد و حریف یک ضربه محکم به پسر زد.پسر به زمین افتاد و از درد به خود پیچید.

داور دستور به قطع مسابقه داد ولی استاد مخالفت کرد و گفت:«نه، مسابقه باید ادامه یابد.»

پس از اینکه دو حریف باز رودرروی هم قرار گرفتند و مبارزه آغاز شد، در یک لحظه حریف اشتباهی کرد و پسر با قدرت او را به زمین کوبید و برنده شد!

همه سالن پسر را تشویق می کردند و پدر و مادرش از شوق، اشک می ریختند.

بعد از پایان مسابقه، پسر نزد استاد رفت و با تعجب پرسید:«استاد من چگونه حریف قدرتمندم را شکست دادم؟!»

استاد با خونسردی گفت:«ضعف توباعث پیروزیت شد! وقتی تو آن فن همیشگی را با قدرت روی حریف انجام دادی، تنها دفاع حریفت این بود که دست چپ تو را بگیرد، در حالیکه تو دست چپ نداشتی!»

---------------------------------------

چند دقیقه شادی

روزی در پارک شهر زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می کردند.

زن رو به مرد کرد و گفت :«پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می رود، پسر من است.»

مرد در جواب گفت :«چه پسر زیبایی!» و در ادامه گفت:«او هم پسر من است.» و به کودکی که تاب بازی می کرد اشاره کرد.

مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد:«تامی، وقت رفتن است.»

تامی که دلش نمی آند از تاب پایین بیاید، با خواهش گفت:«بابا جان فقط 5 دقیقه! باشد؟»

مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند. دقایقی گذشت و پدر دوباره پسرش را صدا زد:«تامی،دیر می شود، برویم.» ولی تامی باز خواهش کرد:«5 دقیقه، این دفعه قول می دهم.»

مرد لبخندی زد و باز قبول کرد. زن رو به مرد کرد و گفت:«شما،آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی کنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟»

مرد جواب داد:«دو سال پیش یک راننده ی مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه سواری زیر گرفت و کشت. من هیچ گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم وم همیشه به خاطر این موضوع غصه می خورم. ولی حالا تصمیم گرفته ام این اشتباه را در مورد تامی تکرار نکنم. تامی فکر می کند 5 دقیقه بیش تر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن است که من، 5 دقیقه بیش تر وقت می دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم. 5 دقیقه ای که دیگر هرگز نمی توانم بودن در کنار سامِ از دست رفته ام را تجربه کنم.»

--------------------------------------

کمک

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را بر داشت.آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز شدید سارذی کوچکش را به او داد.

زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید، ماشین را روشن کرد و به نزدیکترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشته کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.

زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال سارا هر لحظه بدتر می شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت سعی کند با سنجاق سر در اتومبیل را باز کند.

زن سریع سنجاقش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت:«ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم.»

هوا داشت تاریک می شد و باران شدت گرفته بود.ک زن با وجود ناامیدی زانو زد و گفت :«خدایا کمکم کن!» در همین لحظه مردی ژولیده با لباس های کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه ی مرد ترسید و با خودش گفت:«خدای بزرگ، من از تو کمک خواستم آن وقت این مرد...!» زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزدیک شد و گفت:«خانم، مشکلی پیش آمده؟»

زن جواب داد:«بله، دخترم خیلی مریض است و من باید هر چه سریع تر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و نمی توانم درش را باز کنم.»

مرد از او پرسید آیا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فوراً سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد!

زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت:«خدایا متشکرم!» سپس رو به مرد کرد و گفت:«آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید.»

مرد سرش را برگرداند و گفت:«نه خانم، من مرد شریفی نیستم. من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام!»

خدا برای زن یک کمک فرستاده بود، آن هم یک حرفه ای! زن آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز حتما به دیدنش برود. فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وار وارد دفتی رییس شرکت شد، فکرش را هم نمی کرد که روزی به عنوان راننده ی مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود.

----------------------------------

نشانه

راهبی در کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد: «پیرمرد بهشت و جهنم را به من نشان بده!»

راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!

راهب به آرامی گفت:«خشم تو نشانه ای از جهنم است.»

سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.

آنگاه راهب گفت:«این هم نشانه بهشت است!»

------------------------------------

مشعل

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.

مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:«این مشعل و این سطل آب را کجا می بری؟»

فرشته جواب داد:«می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب، آتش جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد!»

------------------------------

ملاقات

ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند:

«امیلی عزیز

عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.

با عشق، خدا!»

امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکر ها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: «من، که چیزی برای پذیرایی ندارم!» پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاهی رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت:«خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟»

امیلی جواب داد:«متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانی خریده ام.»

مرد گفت:«بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت به دنبال آن ها دوید: «آقا، خانم خواهش می کنم صبر کنید.» وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آن ها داد و بعد کتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت.

مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همانطور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:

«امیلی عزیز،

از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،

باعشق، خدا»

----------------------------------------

مهمان

پیرزن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او فت:«خدایا، من خیلی تنها هستم. آیا مهمان خانه ی من می شوی؟» خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد آمد.

پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود پخت. نشست و منتظر ماند.

چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد. پشت در پیرمرد فقیری بود. پیرمزد از او خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.

نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیرزن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد. پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت.

نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد. این باز پیرزن مطمئن بود که خدا آمده، پس با عجله به سوی در دوید. در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد. پیرزن که خیلی عصبانی شده بود، با داد و فریاد، زن فقی را دور کرد.

شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید.

پیرزن با ناراحتی به خدا گفت:«خدایا، مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم می آیی؟»

خدا جواب داد:«بله، ولی من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی!»

-------------------------------

ثروت

مرد ثروتمند و با تقوایی که در حال مرگ بود از خدا خواست تا ثروت و گنجینه خود را به بهشت بیاورد. خدا هم چون مرد ثروتش را از راه حلال درآورده بود و به مستمندان هم کمک کرده بود، قبول کرد.

مرد ثروتمند به خدمتکاران خود دستور داد تا چمدانی را پر از طلا کنند و داخل تابوتش بگذارند.

ساعاتی بعد مرد از دنیا رفت و در آن دنیا همراه چمدان به دروازه بهشت رسید. فرشته مامور در بهشت به او گفت:«ورود با چمدان ممنوع است.» مرد به او گفت که با اجازه خداوند این چمدان را با خود آورده است. فرشته قبول کرد و پرسید:«داخل چمدان چه آورده ای؟» مرد چمدان را باز کرد. فرشته با حیرت گفت:«سنگ فرش خیابان؟!»

فرشته در بهشت را باز کرد. بهشت شهری بود با دیوارهایی از زمرد، خانه هایی از سنگ یاقوت با درهایی از لعل سرخ، درختانی زیبا که مروارید های قشنگی از آن آویزان بود و سنگ فرش خیابان همه از طلای ناب!

---------------------------------------

عشق بدون قید و شرط

داستانی را که می خواهم برایتان نقل کنم درباره سربازی است که پس ز جنگ ویتانم می خواست به خانه خود بازگردد.

سرباز قبل از اینکه به خانه برسد، از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:«پدر و مادر عزیز، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود با خانه بیاورم.»

پدر و مادر او در پاسخ گفتند:«ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.»

پسر ادامه داد:«ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند.»

پدرش گفت:«پسر عزیزم، متاسفم که این مشکل برای دوست تو بوجود آمده است.ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.»

پسر گفت:«نه، من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند.»

آن ها در جواب گفتند:«نه، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش گنی.»

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانجه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آن ها مشکوک به خودکشی هستند.

پدر و مادر او آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشک قانونی مراجعه کردند.

با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد. پسر آن ها یک دست و یک پا نداشت!

---------------------------------

پدر

شب از نیمه گذشته بود. پرستار به مرد جوانی که آن طرف تخت ایستاده بود و با نگرانی چشم به پیرمرد بیمار دوخته بود نگاهی انداخت.

پیرمرد قبل از این که از هوش برود، مدام پسر خود را صدا می زد.

پرستار نزدیک پیرمرد شد و آرام در گوش او گفت:«پسرت اینجاست، او بالاخره آمد.»

بیمار به زحمت چشم هایش را باز کرد و سایه ی پسرش را دید که بیرون چادر اکسیژن ایستاده بود.

بیمار سکته قلبی کرده بود و دکتر ها دیگر امیدی به زنده ماندن او نداشتند.

پیرمرد به آرامی دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندی زد و چشم هایش را بست.

پرستار از تخت کنار که دختری روی آن خوابیده بود، یک صندلی آورد تا مرد جوان روی آن بنشیند. بعد از آتاق بیرون رفت؛ در حالی که مرد جوان دست پیرمرد را گرفته بود و به آرامی نوازش می داد.

نزدیک های صبح حال پیرمرد وخیم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراری را فشار داد.

پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاینه بیمار پرداخت ولی او از دنیا رفته بود.

مرد جوان با ناراحتی رو به پرستار کرد و پرسید:«ببخشید، این پیرمرد چه کسی بود؟!»

پرستار با تعجب پرسید:«مگر او پدر شما نبود؟!»

مرد جوان گفت:«نه، دیشب که برای عیادت دخترم آمدم برای اولین بار بود که او را می دیدم.» بعد به تخت کناری که دخترش روی آن خوابیده بود، اشاره کرد.

پرستار با تعجب پرسید:«پس چرا همان دیشب نگفتی که پسرش نیستی؟»

مرد پاسخ داد:«فهمیدم که پیرمرد می خواهد قبل از مردن پسرش را ببیند، ولی او نیامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهمیدم که او آن قدر بیمار است که نمی تواند من را از پسرش تشخیص دهد. من می دانستم که او در آن لحظات چه قدر به من احتیاج دارد....!»

----------------------------------

گوهر

مرد زاهدی در کوهستان زندگی می کرد، کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند. سنگ زیبایی درون چشمه دید. آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد.

در راه به مسافری برخورد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود. در کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد.

مرد گرسنه هنگام خرودن نان، چشمش به سنگ گرانبهای درون خورجین افتاد. نگاهی به زاهد کرد و گفت:«آیا آن سنگ را به من میدهی؟» زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد.

مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. او میدانست که این سنگ آن قدر قیمتی است که با فروش آن می تواند تا آخر عمر در رفاه زندگی کند، بنابراین سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد.

چند روز بعد، همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت:«من خیلی فکر کردم، تو با این که می دانستی این سنگ چقدر ارزش دارد، خیلی راحت آن را به من هدیه کردی.» بعد دست در جیبش برد و سنگ را درآورد و گفت:«من این سنگ را به تو برمیگردانم ولی در عوض چیز کرانبهاتری از تو می خواهم. به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم؟!»

----------------------------------

مادر

مردی در مقابل گلفروشی ایستاده بود و میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.

وقتی از گلفروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود هق هق گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید:«دختر خوب، چرا گریه می کنی؟»

دختر در حالیکه گریه می کرد، گفت:«می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط 75 سنت دارم در حالیکه گل رز 2 دلار می شود.» مرد لبخندی زد و گفت:«با من بیا، من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ می خرم.»

وقتی از گلفروشی خارج می شدند، مرد به دختر گفت:«مادرت کجاست؟ می خواهی تو را برسانم؟» دختر دست مرد را گرفت و گفت:«آنجا» و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد. مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت. مرد دلش گرفت، طاقت نیاورد، به گلفروشی برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش هدیه بدهد.

---------------------------

دست نوازش

روزی در یک دهکده ی کوچک، معلم مدرسه از مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدر دان هستند، نقاشی کنند. او با خود فکر می کرد که این بچه های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر از غذا را نقاشی خواهند کرد. ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده ی کودکانه ی خود را تحویل داد، معلم شوکه شد.

او تصویر یک دست را کشیده بود، ولی این دست چه کسی بود؟

بچه های کلاسی هم مانند معلم از این نقاشس مبهم تعجب کردند. یکی از بچه ها گفت:«من فکر می کنم این دست خدا است که به ما غذا می رساند.» یکی دیگر گفت:«شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش می دهد.»

هر کسی نظری می داد تا این که معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید:«این دست چه کسی است، داگلاس؟»

داگلاس در حالی که خجالت می کشید، آهسته جواب داد:«خانم معلم، این دست شما است.» معلم به یاد آورد از وقتی که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه های مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد.

------------------------------------------

شانس

کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه اش استفاده می کرد.

یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد. همسایه ها در خانه او جمع شدند و به خاطر بدشانسیش به همدردی با او پرداختند.

کشاورز به آنها گفت:«شاید این بدشانسی بوده و شاید هم خوش شانسی، فقط خدا می داند.»

یک هفته بعد، اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها برگشت. این بار مردم دهکده به او به بابت خوش شانسیش تبریک گفتند. کشاورز گفت:«شاید این خوش شانسی بوده و شاید هم بدشانسی فقط خدا میداند.»

فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست.

این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند، به او گفتند:«چه آدم بدشانسی؟»

کشاورز باز جواب داد:«شاید این بدشانسی بوده و شاید هم خوش شانسی، فقط خدا می داند.»

چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند، به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند:«شاید این خوش شانسی بوده و شاید هم بدشانسی فقط خدا می داند!»

---------------------------------

زندگی

در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل کلاس آورد. وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد، استاد یک لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آن ها را داخل لیوان انداخت. آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه می کردند، پرسیدند:«آیا لیوان پر شده است؟» همه گفتند:«بله، پر شده.»

استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آن ها را روی قلوه سنگ های داخل لیوان ریخت. بعد لیوان را کمی تکان داد تا ریگ ها به درون فضاهای خالی بین قلوه سنگ ها بلغزد. سپس از دانشجویان پرسید:«آیا لیوان پر شده؟» همگی پاسخ دادند:«بله، پر شده.»

استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و داخل لیوان ریخت.ذرات شن به راحتی فضای کوچک بین قلوه سنگ ها و ریگ ها را پر کردند. استاد یک بار دیگر از دانشجویان پرسید:«آیا لیوان پر شده؟» دانشجویان همصدا جواب دادند:«بله، پر شده.»

استاد از داخل جعبه یک بطری آب را برداشت و آن را درون لیوان خالی کرد. آب تمام فضایهای کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد. این بار قبل از این که استاد سوالی کند، دانشجویان با خنده فریاد زدند:«بله پر شده!»

بعد از آن که خنده ها تمام شد، استاد گفت:«این لیوان مانند شیشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چیزهای مهم زندگی شما مثل سلامتی، خانواده، فرزندان و دوستانتان هستند. چیزهایی که اگر هر چیز دیگری را از دست داید این ها برایتان باقی می مانند، هنوز هم زندگی شما پر است.»

استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد:«ریگ ها هم چیزهای دیگری هستند که در زندگی مهم هستند مثل شغل، ثروت، خانه. و ذرات شن هم چیزهای کوچک و بی اهمیت زندگی هستند. اگر شما از ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید، دیگر جایی برای سنگ ها و ریگ ها باقی نمی ماند. این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می کند.

در زندگی حواستان را به چیزهایی معطوف کنید که واقعا اهمیت دارند. همسرتان را برای شام به رستوران ببرید، با فرزندانتان بازی کنید و به دوستان خود سر بزنید. برای نظافت خانه یا تعمیر خرابی های کوچک همیشه وقت هست. ابتدا به قلوه سنگ های زندگیتان برسید، بقیه چیزها حکم ذرات شن را دارند.»

-------------------------------

نجات عشق

در جزیره ای زیبا تمام حواس، زندگی می کردند: شادی، غم، غرور، عشق و....

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ی ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:«آیا می توانم با تو همسفر شوم؟»

ثروت گفت:«نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.»

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست.

غرور گفت:«نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تو تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.»

غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت:«اجازه بده من با تو بیایم.»

غم با صدای حزن آلود گفت:«آه، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تنها باشم.»

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آ»د و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:«بیا عشق من تو را خواهم برد.»

عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.

عشق نزدیک علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید:«آن پیرمرد که بود؟»

علم پاسخ داد:«زمان.»

عشق با تعجب گفت:«زمان؟! اما چرا او به من کمک کرد؟!»

علم لبخندی خردمندانه زد و گفت:«زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.»

---------------------------------------

انتخاب

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.

به آن ها گفت:«من شما را نمی شناسم ولی فکر میکنم گرسنه باشید، بفرمایید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»

آنها پرسیدند:«آیا شوهرتان خانه است؟»

زن گفت:«نه، او به دنبال کاری به بیرون از خانه رفته.»

آنها گفتند:«پس ما نمی توانیم وارد شویم.»

عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.

شوهرش به او گفت:«برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمایید داخل.»

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند:«ما با هم داخل نمی شویم.»

زن با تعجب پرسید:«چرا؟!» یکی از پیرمرد ها به دیگری اشاره کرد و گفت:«نام آن ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:«نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنین که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم؟»

زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهر گفت:«چه خوب ثروت را دعوت می کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود!» ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:«چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»

عروس خانه که سخنان آن ها را می شنید، پیشنهاد کرد:«بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»

مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:«کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست»

عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:«شما دیگر چرا می آیید؟!»

پیرمردها با هم گفتند:«اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست!»

-----------------------------------

صداقت

روزی پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ دشمن از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.

پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه گیاهی داد و از آن ها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند و گیاهِ رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.

پینک یکی از آن جوانان بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن به کار گیرد، بنابراین با تمام حدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آن ها را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد. پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بی فایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.

بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.

پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتی نوبت به پینک رسید. پادشاه از او پرسید:«پس گیاه تو کو؟» پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد.

در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد. همه جوان ها اعتراض می کردند.

پادشاه روی تخت نشست و گفت:«این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلا همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رسد می کردند.»

پادشاه ادامه داد:«مردم به پادشاهی نیاز دارند که با آن ها صادق باشد، نه پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافی دست بزند.»

---------------------------------

خوشبختی

در روزگاران قدیم، پادشاهی زندگی می کرد که در سرزمین خود همه چیز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چیزی که نداشت خوشبختی بود و با این که پادشاه کشور بزرگی بود به هیچ وجه احساس خوشبختی نمی کرد.

پادشاه یکی از روز ها تصمیم گرفت ماموران خود را به گوشه و کنار پایتخت بفرستد تا آدم خوشبختی را بیابند و با پرداخت پول پیراهنش را برای پادشاه بیاورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختی کند.

فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هر کسی که رسیدند، از او پرسیدند:«آیا تو احساس خوشبختی می کنی؟»

جواب آنها «نه» بود، چون هیچ کسی احساس خوشبختی نمی کرد.

نزدیک غروب وقتی ماموران به کاخ برمی گشتند، پیرمرد هیزم شکنی را دیدند که داشت غروب آفتاب را تماشا می کرد و لبخند می زد.

ماموران جلو رفتند و گفتند:«پیرمرد، تو که لبخند می زنی، آیا آدم خوشبختی هستی؟»

پیرمرد با هیجان و شعف گفت:«البته که من آدم خوشبختی هستم.»

فرستادگان پادشاه به او گفتند:«پس با ما بیا تا تو را به کاخ پادشاه ببریم.»

پیرمرد بلند شد و همراه آن ها به راه افتاد. وقتی به کاخ رسیدند، پیرمرد بیرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد.

فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برایش بازگو کردند.

پادشاه از این که بالاخره آدم خوشبختی پیدا شده بود تا او بتواند پیراهنش را بپوشد، بسیار خوشحال شد. پس رو به ماموران کرد و گفت:«چرا معطل هستید؟ زود بروید و پیراهن آن پیرمرد را بیاورید تا من بر تن کنم.»

ماموران قدری سکوت کردند و بعد گفتند:«قربان، آخر این پیرمرد هیزم شکن آن قدر فقیر است که پیراهنی بر تن ندارد!»

-------------------------------------

مانع

در زمان های قدیم، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند، خودش را جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.

بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و .... با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت.

نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد.

ناگهان کیسه ای را دید که وسط جاده و زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد.

پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:«هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.»

---------------------------------

زن

يک پسر کوچک از مادرش پرسيد چرا گريه ميکني؟ مادرش به او گفت چون من يک زن هستم پسر بچه گفت من نميفهمم . بعد ها پسر کوچک از پدرش پرسيد چرا مادر بي دليل گريه ميکند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد تمام زنها براي همه چيز گريه ميکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نميدونست چرا زنها بي دليل گريه ميکنند. بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را ميداند. او از خدا پرسيد چرا زنها به آساني گريه ميکنند؟ خدا فرمود: زماني که زنها را خلق کردم ميخواستم که او موجود به خصوصي باشد. بنابراين شانه هاي اورا آنقدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بکشد و همچنين شانه هايش آنقدر نرم باشد که به بقيه آرامش بدهد. من به او يک نيروي دروني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش را داشته باشد. و وقتي که آنها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آنها را نيز داشته باشد. به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نا اميد شده اند او تسليم نشود. و همچنان پيش برود .به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني که مريض يا پير شده است بدون آنکه شکايتي بکند. به او عشقي دادم که در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد. حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد. هميشه تلاش کند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد و به او اين شعور را دادم که درک کند : يک شوهر خوب هرگز به همسرش آسيبي نميرساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را مي آزمايد. و به او اين توان را دادم که تمامي اين مشکلات را حل کرده و با وفاداري کامل در کنار شوهرش باقي بماند. ( و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد ) اين اشکها فقط مال اوست. در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح بدهد چرا اشک ميريزد. خدا فرمود : ميبيني پسرم! زيبايي يک زن در لباسهايي که ميپوشد و در ظاهر او نيست. در شيوه آرايش موهايش نيست بلکه زيبايي يک زن در چشمانش نهفته است. زيرا چشمهاي او دريچه روح و قلب اوست" جايي که عشق او به ديگران در آن قرار دارد ...

+ نوشته شده در  86/08/29 ساعت 18:24  توسط محمد  |